ابوالفضل در صحنه...
پسر عزیزم، نمیدونی حضوره تو چه باعث آرامش خاطرمه، نمیدونی چه لذت میبرم که با هم بیرون میریم و همه میدونن تو عشق مامان و بابایی، عزیزم تو این تقریبا یه هفته خیلی جاها با هم رفتیم و شما همیشه با مامان همکاری کردی و اذیت نشدم، حالا یه چندتاشو که مد نظرمه برات میگم، دیدار از یه مریض که ایشاالله شفا پیدا کنن، دو بار رفتیم مسجد خانواده بابا محسن جهت مراسم نذری، سه بار رفتیم خونه خاله منا، خونه عمه زینب رفتیم و نذری شله زرد، دیشب رفتیم تهران خونه ی حاجی دایی من هیات ، خونه عمو حافظ رفتیم، خلاصه اسمتو گذاشتم ابوالفضل ددریه مامان، الهی فدای پسرم بشم من...
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


ابوالفضل در صحنه...
